خداحافظ ای بخت برگشته ام
خداحافظ ای ماه سرگشته ام
خداحافظ ای صید گردون من
تمام رگ و ریشه و خون من
تو را گویم ای خوب بالا نشین
غزال گریزان رویا نشین
دریغا شکستی غرور مرا
به آتش فکندی سرور مرا
زدی نقش حیرت به رخسار من
و پژمرده کردی تو گلزار من
تو در خاک کردی تمام دلم
گرفتار آه کدامین گلم؟
خداحافظ ای عشق رویایی ام
بهار قشنگ اهورایی ام
مبادا بیایی به تیمار من
و در را بکوبی به دیدار من
دوباره بیایی به تقدیر خود
و خونم بریزی به شمشیر خود
دلم را بگیری مشوش کنی
درونم قدمگاه آتش کنی
خداحافظ ای عشق مهتابی ام...

بار خود را بسته ام.. امشب به سمت تمام فراموشی کوچ خواهم کرد.. و دو زانو در برابر خدایی که این روزها کمی نزدیکتر به نظر میرسد.. نشسته ام.. با همان متانتی که همیشه به رخم می کشاندی اش.. با همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی.. نشسته ام و باز هم حرفها که نه درد هایم را ازتو شروع میکنم....
اینجا همه چیز قرار است.. روی فراموشی را کم کند.
سخن ازمهر منو جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرود آور مهر
آشنایی با شور
و جدایی با درددددددد!!
و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور!
من هنوز هم معتقدم زمستان سرمایش را از صدای تو بیرون کشیده و این لرزش دست من.. یا از سرمای وجودم است و یا لرزش دلی را که قرنهای دلواپسی را در خود نگه داشته را یادآوری می کند... درست مثل مادری که گرسنگی کودکش رخنه ای می شود در حواسش و بیانش را به لکنت می کشاند... دلتنگی تو هم در دستهایم می لرزد... اینجا.. در حوالی نوشته های من همه چیز ابری است..
دو ستاره به چشمانم می آویزم تا مبادا برق از دست رفته شان را حس کنی و وجدانت را بیش از اینها درگیر کنی.. اما هنوز نمی دانم که چرا در نوشته های من همه چیز ابری است و آنوقت باران از همسایگی ستاره ها می بارد...
وای باران وای باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
دو زانو در برابر خدایی نشسته ام که بودنش را در کنارم شکر و نا امیدی یک بار دیگر دیدنت را شکایت نه گلایه می کنم....چند روز دیگر چهلمین روز هم خواهد گذشت و موعد وعده مان سر می رسد... می بینی انگار نه انگار که آمدی و آمدم و رفتم و رفتی... من هیچ چیز به جز چهل روز قبل را به یاد نمی آورم.. هیچ خاطره ی بدي از تو در ذهن ندارم و این اندک دلخوشی به خواندن نوشته هایم را هم... همین امشب تمامش می کنم... و شاید خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست!
تمام می کنم تو را... در خود.. در خیال خود و آنجاست که دیگر هیچ صدایی نمی تواند رویای روزگاران مرا آشفته کند.. آنجاست که عطر خدا در هر واژه ای که می گویم گره خورده..
نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه ي سياه سرکشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به کام مي کشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
و اما تکلیف تو.. تویی که می دانم بار این غم را همیشه با بغض و غرور به دوش کشانده ای..
تو هم کوله بارت را جمع کن و از هر چه نام من است سفر کن.. و در خلوت خود فقط به لجبازی ها و کودکانه های من و خودت فکر کن.. نه.. به سر رفتن حوصله ای که قرار بود هیچ وقت پا پس نکشد فکر کن.. و با خود گمان کن شخص ثالثی بهانه ی تمام اشکهای پنهانی من بود يا شد!!!!.. شخصی که وجود خارجی اش.. بی گمان.. افسانه بوده و رویا خواهد بود..البته براي من.. و باز هم تار بزن و بخوان و بنویس
هر که بر ما می رسد گوید که یارت یار نیست
بار عشقش را مکش جانا که بارش بار نیست
مطربا........... امشب مخالف می نوازی تار را
یا که من بسیار مستم.. یا که تارت تار نیست
و بگو که یارت دیگر یار نیست... به هر آنکه نخواست بودنت را در تک تک لحظات دلخوشی من!
چه کسی می خواست من و تو
ما نشویم...خانه اش ويران باد
خدا حافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که
منو از چشم تو میدید
خداحافظ همین حالا.....
همین حالا که من تنهام
خدا حافظ به شرطی که
بفهمی تر شده چشمام
پ.ن1: ديوار من خيلي كوتاه بود. اما خب ديوار كه بود..تو زدي همونشم خراب كردي و من دوست ندارم هركسي!! به خلوت بي درو پيكر من سرك بكشه...پس ميرم از اين جا...
پ.ن2: چشمان تو هميشه معصومانه با من صادق نبودند..
پ.ن 3: یادم باشه جواب كین را با كمتر از مهر وجواب دو رنگی را با كمتر از صداقت ندم ..یادم باشه باید در برابر فریادها سكوت كنم و برای سیاهی ها نور بپاشم!! یادم باشه از چشمه، درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاك زیستن.. یادم باشه سنگ خیلی تنهاست… یادم باشه باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكنه.. یادم باشه برای درس گرفتن و درس دادن ....به دنیا آمده ام … نه برای تكرار اشتباهات گذشته ام ......یادم باشه زندگی را دوست دارم ......یادم باشه هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه میره زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم….یادم باشه ميشه با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی كه از سازش عشق می باره به اسرارعشق پی برد و زنده شد... یادم باشه معجزه قاصدكها را باور داشته باشم …. یادم باشه گره تنهایی و دلتنگی هر كس فقط به دست دل خودش باز می شه...یادم باشه هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم يادم باشه زنده ام يادم باشه هركس لياقتمو نداره و بايد از بدي هاي ديگران بگذرم ... اما..........افسوس که من فراموش کارم
پ.ن4:می خواستم ایمان بیارم که عشق ِ تو ، دلیل محکمی برای آن همه لرزش بود ...... نشدببین چقدر حقیر شده اوج ِ بلند ِ بودنم
پ.ن5 : از اينكه كمكم ميكني تا فراموشت كنم ممنونم !از اينكه طعم شيرين غزل هات را با تلخي كلامت عوض ميكني باز هم ممنونم !از اينكه باعث رنجشم ميشي تا يادم بره چقدر مهربون بودي باز هم ميگم ممنونم . . .
پ.ن6:براتون آرزوی موفقیت می کنم و...
همیشه به یادتون هستم.. دوستان خوبم به دلايلي بايد اين وبلاگ رو تعطيل كنم و داخل وبلاگ جديدم مي نويسم جايي كه نه كسي من رو ميشناسه و نه نوشته هاي من باعث به هم ريختن زندگيش ميشه..(پروانه خانم)
خدانگهدار
همه ی شعری که خوندم..... قصه ی تنها شدن بود
قصه ی رفتن و رفتن............ قصه ی رها شدن بود
قصه ی مرگ یه قصه........ بغض بی صدا شدن بود
قصه ی دوری و دوری........... از شما جدا شدن بود
جرات داری تو آینه نگاه کنی...
تو چشمای آینه ...
و بهش بگی دروغگو؟!!
چه مهربان بودی ای یار؛ ای یگانه ترین یار!
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی...
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند....فروغ
میآیم کپه مرگم را بگذارم نمیشود که نمیشود لامذهب درد به جانم افتاده است و هرچه قرص میخورم فایده ندارد. از بیداری در بین خفتگان متنفرم. اینجور وقتا افکار مالیخولیایی میزند به کلهام. از چند روز پیش که یکبار دیگر با تو اتمام حجت کردهام دروغ چرا به طرز احمقانه و باورناپذیری آرامتر شدهام. میترسم چند ماه دیگر دوباره هوایت بزند بهسرم و گریهها و التماسهایم به هرچه پیامبر و امام و خداست شروع شود! به درک فعلاْ که نفس میکشم گور بابای فردای نیومده. احساس میکنم شاید تقدست را از دست داده باشی و دل سنگیت هم از رفتن تقدست باشد. همینطور است. از وقتی که من تنهایت گذاشتم و خودم تنهاتر شدم هیچگاه سعی نکردم عاشقت نباشم و مثل روزهای اوج آشناییمان تحسینت نکنم ولی فکر کنم تو در این فاصله خیلی مرا نفرین کردهای و بد و بیراهم گفتهای. این را به وضوح از زنگ صدایت و گفتارت که دیگر مهربان نیست میفهمم. ای وای بر تو كه بازي عشق را باختی.

عجیب است. من آنقدر آرام و ساکت شدهام که خودم به آن میگویم پیری زودرس. چه اهمیتی دارد که من به هرکس که سعی میکند به من نزدیک شود پشت میکنم.
نبستهام به كس دل نبسته كس به من دل چو تخته پاره در موج رها رها رها من!
تازگیها به جای همه کسانی که از آنها فاصله گرفتهام یک دوست پیدا کردهام که لال است و حرف نمیزند. اسمش را گذاشتهام خدا. نترسید نه من سنگ میشوم و نه شمایی که این را خواندهاید. خدای من لال است. خیلی مطمئن نیستم گوشش هم سنگین نباشد. به دید چشمهایش هم شک دارم. ولی هر چه هست پای نکونالههای من خوب مینشیند.
ميدانستم سر اين رشته را بگيرم شروع كنم به بافتن از قامتم بلندتر ميشود. دردم را فراموش كردهام. هرگاه دردي حجيمتر از دردي كه داري به تو هجوم آورد درد قبلي كوچك ميشود و ميرود گوشهاي قايم ميشود. قايمموشك بازي درد را هميشه با درد غمم از تو آغاز مي كنم. ميترسم خيلي ميترسم از زندگي از اين همه سال مانده تا خداحافظي. فردايم را سياه كردهام. ميترسم ياد تو هميشه در قلبم زنده بماند. نميماند هان! ميماند! چطور در دل آدم مردهاي ميتواند چيزي زنده بماند؟
كاش يكبار در يكي از اين روزهاي ميلاد اجباري رخصت رفتنم ميدادند. كاش بميرم. اگر بميرم چه كسي ؟ مادر و پدرم و برادرم كه ديگر حتما دل و دماغ ندارند. اگر به كس ديگري هم بدهم دق ميكنند. مي دانم كه ميميرند. آنها مثل من و تو كه نيستند.
كاش ميخوابيدم. از دست خودم خستهام. براي نوشتن هم انگيزه كافي ندارم. گاهي ميخواهم دنياي نوشتههايم را با يك دستور حذف نابود كنم. نميدانم چرا دست دست ميكنم. براي من يا براي چه كس ديگري اهميت دارد كه من با چرند و پرندهايم باشم يا نباشم. آن روز كه شروع كردم به در ميان گذاشتن نوشتههايم با ديگران مگر كسي برايش فرقي كرد!از بسكه بيدار ماندهام در دنياي اينهمه خفتگان ديگر كلافه شدهام. تو را هم ديگر نمي خواهم. مي دانستم اگر به اينجا برسم ديگر كارم تمام است. خستهام نه از نوع خستگيهاي هميشگي. خسته از بودن و تهي بودن. از نفس كشيدن در خلأ كه سينهام را ميسوزاند و اشكهايم را از روي رنج جاري ميكند.خستهام. خسته از اشتباهات زندگيم.
گاهي دلتنگ مي شوم..
فقط و فقط گاهي گاهي که خاطرات را مرور مي کنم!!
گاهي که در پس اين مروربه ياد مي آورم چيز هايي را که به ياد آوردن آنها يعني دلتنگي..
به ياد مي آورم . . . لبخندت را . . .
افسوس که من نه لبخندي داشتم که به يادت بمانم . . .
نه چشمان سبز و آبي و نه هيچ رقص مستا نه اي
اکنون که تنها سهم من از تو ، فقط و فقط نوشتن است
پس مي نويسم
مي نويسم از شهري که تو در آن نبودي ..کوچه اي که رنگ قدم هايت را نديد
خانه اي که حتي عطر تن تو را حس نکرد..........
بستري که در آن جاي تو خالي بود...
داغي نفس هايي که به صورتم نخورد!!بوسه اي که هيچوقت بر لبم ننشست.
تولدي که تو در آن حضور نداشتي و لبخندي که هيچگاه بر لبم نيامد...
با مرور همه اينها دلتنگ مي شوم
تو در کجاي زندگي ام بودي؟؟؟
در کدامين لحظه جستجويت کنم؟؟
نبودي . . . نديدي . . . نگفتي . . . فقط و فقط رفتي.....
گاهي که دلتنگ مي شوم فراموش ميکنم که تو ، فقط و فقط خاطره اي
خاطره اي که خاطره شد!!
..............................
هی خیره نشو دلم به این نقاشی
هی گریه نکن که در کنارش باشی
شاید که دلش با کس دیگر باشد
اصلن تو چرا هی نخود هر آشی
و....
وای از این همه واوی که بین (من و تو ) می افتد
پیله
نه ! پروانه شدن آنقدر زیبایی ندارد که خودت را این همه اسیر کنی هی ! عاقل باش پیله نشو !
معجزه
من رسول عشق و شعر و کلمه ام به دوست داشتن مبعوثم معجزه ام باش
حکایت سرخ
این حوض در چهارده روایت نیمه تمام حکایت سرخ تو را نقاشی کرده است ! ماه تمام من
نسبت
آنقدر دوستش دارم که ازخدا میپرسم ! خدا ! چرا ما هیچ نسبتی با هم نداریم ؟
سایه
چیزی نگو میدانم خیالی نیست سایه تیر هم که بخورد نمی میرد
دوباره آمده ام با كلي حرف ناتمام تا شايد تو تمامش كني ..
هميشه به تو مي انديشم ! انديشه ام را فرا گرفته اي.......
به تو و روزهاي فاصله وانتظار !
به تو وچشمهايي كه هيچگاه شور ديوانگي ام را نديد !
به تو و دستهايي كه هيچگاه مرا به ارتفاع رويايم نرساند!!!!!
به تو ونيرويي كه هميشه ، انديشه ات را در من جاودانه مي كند!
زيبا ! ميدانم پر از تكرارم ! اما تكرار زيباترت مي كند !
مدتهاست ساحل خلوتي مي خواهم تا در پناهش ، خيالاتم را ببارم!
چند لحظه اعتراف ميان سطرهايم ، شايد كمي آفتابي ام كند وگرم !
ميدانم اشكهاي سرازير، چيزي را عوض نمي كند اما حال وهوايم را كه دلپذيراز عطر هميشه آشناي تو مي كند!
چقدر بودن ونبودن مرزش باريك است!
دردها همه از بودن است وحرفها از نبودن !
دلم مي خواهد ميان اين مرز قدم بزنم واز دردهايم به تو برسم وبه ضريح دليلهايت ، ريسمان دلم را گره بزنم!
فصلهاي باراني ام ، براي چشمهاي خاطره سازت !
ببخش ! بضاعت احساسم همين قدر است !

سنگ ها زدند
بال هایم شکست
پرنده ی بال شکسته شاید پرواز کند
اما
هیچ گاه اوج نمی گیرد
مانند انسان دل شکسته..

از پس اينهمه سال اعتراض، امروز «سكوت بلند» را برگزيدهام و صبورتر ميشوم هر روز بياميد اجر صبري كه برگزيدهام.
روزگار روزبهروز سختتر ميشود. خدا را شكر گلهاي نيست. نان بخور و نميري هست. غمها اگر از حد ميگذرد، كنايههاي عزيزان اگر بيشتر ميشود، فرصتها اگر از دست ميرود، دردها اگر سر برميآورد، اشكها اگر سرازير ميشود، آهها اگر سينهسوز ميشود و اگر هزار كوفت و زهرمار دیگر بر سرم خراب ميشود، خدا را شكر گلهاي نيست!
حرف زيادي براي گفتن و نوشتن نمانده است. سكوت كه در وجودم تهنشين بشود ديگر همين درد و دلهاي خودم با خودم هم فراموش ميشود. كاش ميآمدي نه براي ماندن كه ديگر من دختر راه با تو بودن نيستم، ميآمدي براي بردن سايهات كه هرجا ميروم به هر كه سلام ميكنم روبهرويم ايستاده است و ميآمدي دست همه خاطراتت، يادهايت و يادگاريهايت را ميگرفتي ميبردي.
يك راه به خطا رفتهام. اگر سالهاي پيش نميدانستم به ناكجاآباد ميروم و خدایا تو هم راه را به من نشان ندادي امروز ميدانم راه را به اشتباه انتخاب ميكنم. براي من براي از دست دادن چيزي باقي نماندهاست!
خدايا تا فرصت اعتراض براي خودم باقي گذاشتهام بگذار اين آخرين دردها كه بر دلم نشسته است با تو بگويم كه اگر به «سكوت بلند» سلام كنم ديگر با تو هم حرف نخواهم زد. خدايا چرا فريادهايم را نشنيدي تو كه از سكوت سنگ مدح خويشتن ميشنوي؟ خدايا چرا اشكهايم را نديدي تو كه جنبش كوچكترين جنبنده را در جهان هستي زير نظر داري؟
خدايا هزار خدايا دارم كه بگويم ولي بغضي كه بيموقع ميآيد سراغم و قطره اشكي كه عادت كرده است از گوشه چشمم آرام پايين آيد رسوايم ميكند و من ناگزير به سكوت ميشوم.
وقتي با ديگران هستم آدم ديگري ميشوم آدمي كه نه خودم ميشناسمش نه ديگران باورش ميكنند. چه روزگار غريبي است. كاش به فريادم رسيده بودي آن روزها كه فريادم هنوز به گوش ميرسيد و هنوز كورسوي اميدي در دلم زنده بود. كاش آن روزها كه به دستان توانمند تو تمام مشكلات من حل ميشد مهربانتر بودي. خدايا اي كاش مرا به وادي تنهايي رهنمون نشده بودي. امروز دیگر چقدر دیر شده است. افسوس!
هنوز يادم ميآيد كه آدمي بودم با هزار اميد و آرزو كه در دسترس نبودنشان هم شكستم نميداد. يادم ميآيد كه من با آن همه اميد و خوشبيني دختري بر لبه پرتگاه خودكشي را نجات دادم و امروز اگر به لبه بلندي برسم براي پرواز در آسماني كه مرا به مرگ خواهد رساند اندكي تأمل نخواهم كرد.
خدايا زندگي كردنم به جبر تو يا به اختيار خويشتن نميدانم فلسفهاش هرچه ميخواهد باشد ديگر برايم اهميتي ندارد. براي من اسير در اين كلاف سردرگم ديگر چه فرقي ميكند من يا خداي من كدام يك مختارتريم.
همهچيز و همهكس اسير تكرار و يكنواختي ميشوند همانطور كه من براي من در دور باطل افتادهام. دست كشيدهام از هرچه دوست داشتهام ..
دست كشيدهام از هرچه كه شايد روزي فريبم بدهد به شادياي كه عمرش به درازاي برگ گلي است در آفتاب سوزان و من باز خنده بر لبهايم بماسد و غم اقتدارش را به رخم كشد.
خدايا گيجم كردهاي در پس اينهمه چراغ قرمز كه راهم را به هر سو بستهاند. قانونشكن نبودهام وگرنه از پس آن چراغ قرمز بزرگ براق كه زل زده است به چشمهايم خيلي روز پيش عبور كرده بودم. ميگريزم. روزي ميگريزم، اين خط اين نشون.
ميداني خدايا فراموشم نخواهد شد محبتهايت همانطور كه يادم نخواهد رفت روزهايي كه تنهايم گذاشتهاي. هنوز مي ترسم از تو كه قهاري كه مبادا قهر كني حتي اگر قهرت از مصدر قهاريت نيامده باشد. ميترسم كه از اين هم تنهاتر شوم گرچه اين آخرين خدا خدا گفتنم خواهد بود.
احساسات كه غليظ تر ميشوند از بار كلمات، من راضي نميشوم به قطار نوشتهها، نمنم اشكها و سر به آسمان خدا بلند كردن.
به راستي خدايا به كدامين گناه از پس هزاران روز پيش، از همان روزها كه كودك بودم، مرا اسير غمهايي كردي كه فقط تو ميداني و من. خدايا به روز وعده دادهات قسم كه اگر به روز حساب و كتاب و پرسش و پاسخ به پرسشهاي ذهنم پاسخ ندهي ادعاي عادل بودنت را خودم نقض ميكنم.
برای تو که دنیای منی هرچند باور نمیکنی واین سخته سخت..
تو پاکی چشمهای آهویی، حیف
آرامش آبی لب جویی، حیف
تو شاعر این هزار ه هستی اما
یک شعر برای من نمیگویی، حیف
***
بد نیست که در مقابلت گریه کنم
یک روز کنار ساحلت گریه کنم
هی بغض ذخیره میکنم توی دلم
تا یک دل سیر با دلت گریه کنم
***
این خسته قرار بود آدم بشود
مگذار دوباره غرق در غم بشود
لعنت به من و تمام اشعارم اگر
رویای تو از رباعی ام کم بشود
***
امروز چه با همیم و بی هم ،خوبم
یکروز مرا می کشد این غم ،خوبم
کارون و تمام مردمانش دیدند
دیروز چقدر گریه کردم ، خوبم
***
امروز اگر چه سر بزیرم ای عشق
دستان تو را بگو بگیرم ای عشق
یک عمر اسیر زندگی درخویشم
بگذار برای تو بمیرم ای عشق
***
با اینکه هنوز هم به تو میبازم
از چشم تو شعر تازه ای میسازم
یکروز تمام قرضهایم به تو را
با یک غزل قشنگ میپردازم
***
از قلب خودت بپرس احوالم را
سرسبز بکن بهار امسالم را
چشمان تو قهوه ایست اینبار بگیر
با قهوه چشمهای خود فالم را
***
یک منظره یک نگاه پنهان با تو
یک پنجره و کمی خیابان با تو
امروز خیال راه رفتن دارم
یک کوچه خیس زیر باران باتو
***
تو نامه پاره دلم را داری
آهنگ دوباره دلم را داری
هر وقت که وقت میکنی زنگ بزن
تنها تو شماره دلم را داری
***
آرامش روزهای سر گردانم
همواره سر قرارمان میمانم
تقدیر من این ست که تنها باشم
یک روز تو نیز میروی میدانم ...
***

دلم نمناکی خلوتی می خواهد
جریمه ی چیست؟؟!!


کجایی دختر ؟
بگو گم شدی انگار در سکوت دل تنگت !
دوست دارم بدونی ...
من مسافر همیشگی کوچه های رویایم !
چون تو را خیلی دوست دارم!

این حس نا امنی سمج وار و سایه وار به دنبالم میاد . شب و روز ، شب و روز و وادارم می کنه که هی با خودم تکرار کنم : به فکر یک سقفم ،یه سقف رویایی..
سقفی برای عشق..
حتی مقوایی ..
و به صدای شيرين فکرکنم و اینکه اونم مثل من شاید از کابوس نا امنی به ستوه اومده بود .
چقدرعجیبه . در جایی باشی که دور و برت خانوادت باشن اما لحظه ای این حس رهات نکنه
حتی موقع خواب تشدید هم بشه .
اما چرا؟
کجا به بیراهه رفتم که چنین در میان آشنایانم غریبم و به دنبال سقفی دیگه می گردم ؟
سقفی با امنیتی رویایی .
زمانی طولانی تنها زندگی می کردم و همیشه با احساسی کامل از امنیت بدون حتی قفل کردن در ورودی به راحتی به خواب می رفتم ..
اما حالا آرزوی یک خواب راحت رو دلم مونده .
این حس عجیب بد جور باعث آزارم شده .
کاش لحظه اي بياد كه این حس رو پیدا کنم و بتونم رو در رو باهاش گفتگو کنم
شاید راضی به ترکم بشه.
شاید ...
شبی مرا فرار کن
غم مرا به دل مگو
و با نگاه دیگری..
کنار آرزوی من
به یاد های و هوی من
جوانه کن..
قرار کن
شبی میان کوچه ای...
عبور کن نگاه را
سفر کن از حکایتم
و گریه کن برای من
غزل بگو برای ما
اشاره کن تو ماه را
***
شبیه می کنم تو را به یک شهاب آرزو
به یک حباب
یک شبح
و در خیال خود.. تو را....
کشیده ام کنار او
حلول کرده ماه تو
به ناگهانی ِ نگاه ِ پر غرور تو به آن
مرا شبیه سایه کرد..... شهاب من........ ز من گرفت
مرا پر از گلایه کرد
به آن نگاه (به ناتوانی دلی که بی تو شد تباه)
من از تو دل برداشتم
چه میشود روی مگر؟
من از شما توقعی.......... به غیر غم نداشتم
بلور مهربانیم..........
ترک.. ترک
به زیر برق ماه تو
به پاس اشتباه تو
شکست!
دگر دلی به کس نبست
ببین که گرد و خاک دل
چگونه
بر تمام مهربانیم نشست!

حرف هایم ..
پشت این واژه های خجل پنهان است !!
حرف هایم ..
پشت این سکوت آرام
پشت این نگاه غمگین
خاموش است
دریاب مرا ..
که پر از حرفم!
بغض من... سکوت مطلق تو
و.. خاطره ها...
اینک این من ِبی تو مانده و کمی تکرار دلتنگی..
***
در انزوای بی کسی هایت هیاهوی خنده هایمان را به یاد می آوریم وغمگین ترین ِ آوازها را می خوانیم..
می بینی
کسی ـ حتی یک نفس ـ برای ما هم نفس نشد!!
چاره چیست؟
وقتی هنوز پندارت بر مدار راه بی برگشت میچرخد...
وقتی نه من
ونه هیچ بهانه ای نمی تواند غرورت را از آنچه می کند، آگاه کند
کاش بدانی کدام یک از ما با رفتنت به مقصد رسید؟
کدام یک تکیه به اشتیاق وصل کرده بود؟
من و تو که آغاز دوستی را
به انتهای عشق برده بودیم
چه شد که برای پایان دوستی مان
نبود عشق را سبب دانستیم؟
چه کسی کمر بر تمام شدن ما بست؟
من یا تو؟
( چه شد که بین من و تو،" یا "خط کشی کرد؟ تو میدانی؟)
***
من و تو
دلتنگیم
من برای من..
تو برای من
و " ما " یی که تمنا یش در همین سطر پیداست
برای تو دلتنگ است..
اشکهایت را پاک کن خوبِ تمام نشدنی من..گلم
بازگشتت را هنوزبهانه بسیار است:
مهربانی من
هبوط غرور تو
و کمی تکراردلتنگی...


بارها و بارها از خدا خواستههام به ازای رنجی که میکشم به تو ..
خوشبختی و آرامش بدهد تا در این جنگ نابرابر دستکم تو برنده باشی!
سهم تو جنگل زیباست ...
نه دیواره های قفسی که بی هیچ سلیقه ای...
تنها ققس شده اند...
و کسی وقتی در قفس بودی ...
به تو لبخند نزد...
قناری من...
همیشه کلاغ ها...
قناری ها را ...
با چهره های در هم کشیده نگاه می کنند...